مرا بخوان!

img_20160919_204538

من انتهای واژه‌ی دردم، مرا بخوان
خود را درون خود خفه کردم، مرا بخوان

من راز سر به مُهر سقوط فرشته‌ها
در واژه‌های مبهم و سردم، مرا بخوان

من لشکری که دشمنم از پشت می‌زند
مغلوب سرفراز نبردم، مرا بخوان

من سرخی شرافت سیلی روزگار
بر گونه‌های چهره‌ی زردم، مرا بخوان

من خسرویی که تیشه‌ی فرهاد می‌خورَد
مجنون مست بادیه گردم، مرا بخوان

من راوی حکایت عشق زنی که مُرد
در چشم‌های خسته‌ی مَردم، مرا بخوان

من ابتدای شعر سکوتم، شنیدنی
من انتهای واژه‌ی دردم، مرا بخوان

هادی یزدانی – شهریور ۹۵

کیو کیو،بنگ بنگ!

d36418a7-d664-4e3e-8662-8f9b4df273bd

فرودگاه بین المللی آتاتورک استانبول، سازهٔ عظیم و باشکوهی ست. این را حداقل در قیاس با فرودگاه بین المللی امام خمینی تهران و شهید بهشتی اصفهان می‌گویم. شاید اگر دقیق‌تر و بدون تعصّب بخواهم اظهار نظر کنم، اصلاً قابل قیاس با این دو مورد نیست. نظم و ترتیب و سهولت انجام سیر اداری‌اش نیز از دو مورد گفته شده بسیار بهتر است. به دلیل موقعیّت جغرافیایی شهر استانبول و فرودگاه آتاتورک، بسیاری از پروازهایی که به اقصی نقاط دنیا می‌روند توقّفی نیز در این فرودگاه دارند. همین هم باعث شده که طی مدّتی که در این فرودگاه هستی، بتوانی مردمانی از نژاد‌ها و کشورهای گوناگون را از نزدیک ببینی. ادامه خواندن Continue reading

هفت سال گذشت…

IMG_20160611_034021

ترم که تمام شد همه ی فکر و ذکرمان این بود که چگونه از دبیر بیسواد و بی ادب زیست گیاهی مان انتقام بگیریم؛معلّمی که نه سواد داشت و نه اخلاق و بودنش در آن جایگاه و آن مدرسه،غصبی ظالمانه بود.از مسئولین مدرسه ناامید شده بودیم.این بود که چند نفرمان همفکری کردیم و آخر سر پیشنهاد من مقبول تر افتاد.قرار شد هر بار که از جلوی کلاسمان عبور کرد او را هو کنیم؛ساده،عملیاتی،کم هزینه با قابلیت همراه کردن تعداد بیشتری از بچّه ها و خب لابد مدنی تر از پنچر کردن ماشینش یا اجیر کردن گنده لاتی برای زدن او در کوچه و خیابان! از هفته ی بعد کارمان را آغاز کردیم.یکی توی راه پله ها کشیک میداد و وقتی او از دفتر مدرسه خارج میشد در کلاس را نیمه باز میگذاشتیم و تا جایی که در توانمان بود هوار میکشیدیم و او را هو میکردیم. ادامه خواندن Continue reading

خدا رحمتت کند آقای عبّاسی…

a6d62901-6f16-41b2-9ffe-1d3512ca639a

خدا رحمتت کند آقای عبّاسی. دفتر جبههٔ مشارکت اصفهان بود و آن آشپزخانه‌اش که خیلی‌ها آرزو داشتند پایشان را آنجا بگذارند امّا مگر می‌شد به همین سادگی وارد قلمروی آقای عبّاسی، سرایدار آنجا شد؟ خدا رحمتت کند آقای عبّاسی. حالا ما که اهل دود و سیگار نبودیم اما یادش بخیر وقتهایی که به اکیپ ما اشاره می‌کردی که بیاییم داخل آشپزخانه و آنجا بساط چایی و سیگار دسته جمعی را علم می‌کردی. خدا رحمتت کند آقای عبّاسی. آن قدر روراست و صادق بودی که حتّی کسانی که از آن‌ها خوشت نمی‌آمد و این را به صراحت به خودشان هم گفته بودی، دوستت داشتند. ادامه خواندن Continue reading

زمانی برای سرکشی اسب‌ها

black friesian stallion gallop in sunset

«کلمه»‌ها، اسب‌هایی سرکش و رام نشدنی هستند که یله و‌‌ رها در دشت ذهن نویسنده جست و خیز می‌کنند و خود را از دسترس هر مهار و لگامی دور نگه می‌دارند. هنرِ آن که دستی به قلم دارد و راه و رسم عشقبازی با «کلمه»‌ها را می‌داند، تنها این است که راهی برای نزدیک شدن به این اسب‌های وحشی بیابد. راهی که بتواند عنان آن‌ها را در دستان خود بگیرد و لذّت سواری را بچشد. این اسب‌های سرکش امّا بسیار هوشمند‌تر از آنند که به سادگی به هر سواری، رکاب دهند حتّی اگر آن سوار سالهای سال باشد با خلق و خوی آن‌ها آشنا باشد. «کلمه»‌ها، اگر «اراده» و «صداقت» لازم را در چشمان و دستهای سوارکار خود نبینند، هرگز به او سواری نخواهند داد. روایت سکوت مطلق شش ماههٔ اخیر «نغمه‌های ایکاروس»، حکایت همین گریزپایی و مهارناپذیری «کلمه» هاست. ادامه خواندن Continue reading

زنگ‌ها برای چه به صدا در نمی‌آیند؟

images

دنبال شمارهٔ تلفن دوستی می‌گردی تا برای کاری با او تماس بگیری. ابتدای نامش را که در تلفن همراهت می‌زنی می‌بینی یکی دیگر را به تو پیشنهاد می‌دهد. مدّتی مکث می‌کنی. سعی می‌کنی آخرین باری که او را دیده‌ای به یاد بیاوری. لابد‌‌ همان شب بوده که از مجلس عروسی برمیگشتید؛‌‌ همان شب که او گمان می‌کرد وقتی دارد مخ دخترکان آن سوی باغ را می‌زند از قصد صدایش کرده‌ای و نگذاشته‌ای به کارش برسد. در طول مسیر بازگشت، وقتی که مجبور شدی سکوت آزاردهنده‌ای که بینتان بود را بشکنی آتشفشان‌اش فوران کرد. همیشه همین جور بود. ناراحتی‌اش را می‌شد از عمق چین و چروک‌های پیشانی کوتاه و برآمده‌اش وقتی با تمام قوا اخم می‌کرد و آن سکوت تصنعی‌اش و پک‌های کوتاه و عصبی به سیگارش حدس زد. آن شب امّا فوران خشم بود. به او گفتم فلانی دنبالت می‌گشت؛ من هم به همین خاطر صدایت کردم. گفتم نمی‌دانستم در حال انجام کار مهمی هستی وگرنه حتماً به جمعتان نزدیک نمی‌شدم. پرسید بعد از جدا شدن من از آن جمع، چرا با فلانی شروع به صحبت کردن کردی؟! گفتم راجع به مشکل پزشکی زنانه‌اش داشت می‌پرسید؛ انتظار که نداری برایت مشکلات یکی دیگر را توضیح دهم؟! گفت همیشه هینطور است؛ برای هر پرسشی، پاسخی داری که با‌‌ همان غرور ذاتی‌ات توی صورت آدمی می‌کوبی! آن شب برخلاف همیشه سکوت می‌کنی. لابد در حال دلبری کردن از‌‌ همان بوده که داشت پرسشهای پزشکی‌اش را از تو می‌پرسید! آن همه خشم و آن جملهٔ آخر امّا نشان از مزمن بودن مشکل رابطهٔ به ظاهر دوستانه‌تان دارد. همین طور که به آن شب فکر می‌کنی یادت می‌آید که بعد‌ها هم چند باری گوشه و کنار مهمانی‌های دوستانه یا جلسات رسمی او را دیده‌ای. پس آن شب آخرین باری نبود که همدیگر را دیده‌اید امّا چرا هنوز در ذهنت آن شب، شب آخر است؟! بعد هر چه فکر می‌کنی یادت نیست آخرین بار کی با او تماس گرفتی. شاید هم آخرین بار او با تو تماس گرفت. یادت نمی‌آید. ادامه خواندن Continue reading

مظلوم امام صادق

photo_2015-10-27_15-07-45

در خوانش سنّتی شیعیان از زندگی ائمه ی معصومین، غالباَ بر عنصر «مظلومیت» تأکید ویژه ای میشود. نمود عینی این تأکید را در سوگواره هایی که برای تکریم این ائمه برگزار میشود و به طور اخص در مناسک ماه محرّم به وضوح میتوان مشاهده کرد. غربت و مظلومیت ائمه در این خوانش البتّه هم رد پایی در تاریخ تشیع و سرگذشت تاریخی آن‌ها دارد و هم به نوعی نشان دهنده ی عمق ارادت شیعیان به بزرگانشان و همدلی با آن‌ها است. «مظلومیت»، سلاح برنده ای ست که عمق استراتژیک ظالم را هدف قرار میدهد و کارویژه ی آن ادامه ی مبارزه با بازتولید نوعی از قدرت نرم برای حفظ تاریخی اسطوره و رسوا ساختن دشمن مقابل است. ادامه خواندن Continue reading

جوانمرگی نسل «هادی»‌ها

photo_2015-10-01_22-50-47

صبح وقتی از خواب برمیخیزی و چند دقیقه‌ای روی تخت می‌نشینی تا طپش قلبی که این روز‌ها بیشتر از همیشه دارد آزارت می‌دهد، اندکی کمتر شود ناگاه نگاهت روی صفحهٔ تلفن همراه یخ می‌بندد. کاپیتان تیم محبوب‌ات چند ساعت قبل از دنیا رفته است. ساعت چهار صبح حملهٔ قلبی نقطهٔ پایانی بر زندگی ۳۰ سالهٔ «هادی نوروزی» می‌گذارد. مرجع انتشار خبر هم آن قدر موثق است که حتّی نیازی به پرس و جوی بیشتر برای تکذیب آن وجود ندارد. کمی طول می‌کشد تا بتوانی بر پرده اشکی که مرتّب جلوی چشمانت را می‌گیرد فائق شوی، به برادر کوچکترت پیامکی بزنی و خبر مرگ یکی از بی‌حاشیه‌ترین و سالم‌ترین بازیکنان حال حاضر ایران را به او بدهی. فقط می‌پرسد «چرا»؟! پاسخی نداری.

شاید نوشتن از مرگ یک نفر در روزی که همزمان خبر مرگ ۴۶۴ هموطن در فاجعهٔ منا به صورت رسمی تأیید می‌شود، خیلی موضوعیتی نداشته باشد. وقتی در نقطه‌ای از دنیا زندگی کنی که در ‌‌نهایت ارزش و اعتباری به اندازهٔ یک عدد، در آمار رسمی داشته باشی ۱ همیشه از ۴۶۴ کوچک‌تر است. نوشتن از بازیکنی که کاپیتان این روزهای پرسپولیس بوده امّا هیچگاه به اندازهٔ دیگر کاپیتان‌های سالیان گذشتهٔ این تیم، بازیکن شاخص و اسم و رسم دار نبوده حتماً باید دلیل دیگری جز دلایل مرسوم این مواقع داشته باشد. امّا «چرا» باید از مرگ «هادی» نوشت؟ ادامه خواندن Continue reading

بیا ایمون زاید من باش!

photo_2015-09-30_12-16-28

برخی از گزاره‌ها را آن قدر با جزمیت و بی‌قید و شرط برایمان گفته‌اند و در ذهنمان جا انداخته‌اند که تا بخواهی به خودت بیایی می‌بینی بابت اینکه بدانی این گزاره‌ها آن قدر‌ها هم که می‌گفتند خشک و متصلّب نیست و ممکن است ده‌ها تبصره‌ به هر کدامشان بخورد آنقدر انرژی گذاشته‌ای و به قول سیاسی‌ها هزینه داده‌ای که باورنکردنی ست. یکی از همین گزاره‌ها هم «پیچیده بودن آدمی» ست. آن قدر گفتند و گفتند که آدمی پیچیده است و پیش بینی ناپذیر و به تبع آن روابط بین فردی موجودی اینچنین پیچیده نیز، پر از پیچ و خم و ظرافت است و آن قدر حواله به نظارهٔ افق‌های دور دست شدیم که نوک بینی مان را فراموش کردیم. امروز پس از گذشت سال‌ها از شکستن حرمت گزاره‌های این چنینی وقتی به عقب باز می‌گردی، می‌بینی که چقدر همین «پیچیده بودن» آدمی برایت تبصره پذیر شده است. حالا نه اینکه اعتقاد داشته باشی آدمی و روابط بین فردی‌اش ساده و دم دستی است ولی دست کم اکنون تبصره‌ها و پی نوشت‌های این گزاره آن قدر در ذهنت زیاد شده‌اند که به قداست و الوهیت آن خدشه‌ای اساسی وارد شده است. حالا در روابط انسانی‌ات می‌توانی کسی که روبرویت نشسته را موجودی پیچیده فرض کنی امّا تنها تا زمانی که تبصره‌ها و پی نوشت‌ها را روی او منطبق نکرده‌ای. وقتی این انطباق انجام شد می‌بینی که همین موجود ناشناختهٔ مرموزِ حسابگر که گاهی در هیبت یک رفیق شفیق جلویت ظاهر می‌شود و زمانی کسوت عاشقی بر تن می‌کند و شاید حتّی در قامت یک دشمن تمام عیار باشد، چقدر پیش بینی پذیر و ساده و خطی تصمیم می‌گیرد و چقدر تک یاخته‌ای عمل می‌کند. اینجاست که «پیچیده بودن» قاعده‌ای ست که تنها شامل آنهایی می‌شود که در این بازی، ناگهان آسی رو کنند که پیش بینی‌اش را نمی‌کردی؛ بعد از آن هم خودشان بشوند خاطره‌ای و تجربه‌ای و تبصره‌ای که اگر فراموش شان کنی در دور تسلسل تجربه-شکست خواهی افتاد. کار این روز‌هایت امّا شده ردیف کردن این تبصره‌های مهم‌تر از اصل قانون. یکی از همین تبصره‌ها که حالا انگار خودش قانونی شده در روابط انسانی «قانون ذخیرهٔ طلایی» است. ادامه خواندن Continue reading

«آ» مثل «آوارگی»، «آ» مثل «آیلان»

۱۱۹۵۳۰۳۷_۱۰۱۵۳۶۵۴۵۱۱۹۷۸۲۹۱_۵۲۶۱۳۱۳۰۰۷۵۴۹۷۶۱۹۶_n

۱- سال ۶۵ یا ۶۶ بود. حملات هوایی رژیم صدام به شهرهایی همچون اصفهان بیشتر شده بود و هر از گاهی خبر اصابت موشک هواپیماهای عراقی به خانه‌های مسکونی شنیده می‌شد. چند روز قبل‌تر یکی از همین موشک‌ها صاف خورده بود چند خیابان آن طرف از جایی که ما زندگی می‌کردیم. همین شد که خانوادهٔ مادری تصمیم گرفتند چند روزی را مهمانِ خانهٔ یکی از آشنایان در یکی از روستاهای اطراف اصفهان باشند. آن روز را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم؛ روزی که بار و بندیلمان را بستیم و همگی پشت وانت پدربزرگ نشستیم تا عازم روستا شویم. بابا با ما نیامد. شیفتی بودن کارش را بهانه کرد و ماند. نمی‌دانم؛ شاید دلش نمی‌آمد خانه‌ای را که تازه دو سه سال بود با زحمت و قرض فراوان خریده بود، ترک کند. مامان، حامد را بغل کرده بود و من ایستاده بودم و برای بابا دست تکان می‌دادم. بابا هم لبخندی بر لب داشت و دستش را شبیه امام خمینی وقتی برای ملاقات‌اش به جماران می‌رفتند، برایمان تکان می‌داد. در‌‌ همان عالم کودکی هم می‌دانستم ممکن است موقع بازگشت به خانه، همه چیز شبیه زمان ترک اصفهان نباشد. ما امّا خوش شانس بودیم که ترک شهر و دیارمان نه رنگ آوارگی به خود گرفت و نه آن قدر طولانی و پرهزینه شد که تلخی‌اش به تمام زندگیمان سرایت کند. ما خوش شانس بودیم که مهمان آشنایانمان بودیم و تمام آن چند روز را در روستا دور هم خوش گذراندیم. حالا بماند که طعم سرشیرهای روستایی برای من آن قدر بد بود و اسمی روی آن گذاشتم که هنوز که هنوز است همه‌مان می‌خندیم و از آن یاد می‌کنیم. ما خوش شانس بودیم که هم خودمان سریع و سلامت به خانه‌مان بازگشتیم و هم محله و خانه و پدرمان هیچ آسیبی ندیده بودند. «آیلان» و «آیلان‌ها» امّا مثل ما خوش شانس نبودند. ادامه خواندن Continue reading